گویی سالها پیش زنده بودیم. اقا مرتضی حالا نیست.رفته و من چقدر برای شخصیتش احترام قائل بودم.

تنها شدیم .پاره های تنمان را از دست می دهیم و از یاد می رویم.خاک می شویم و فراموش.

این است زندگی.دوستی هایمان.دشمنی هایمان از خاطره ها می روند. و ما چیزی نیستیم جز خاک. خاکی کشنده و زنده کننده.

آیا من هسته ی انگوری می شوم در دامن زمین؟ یا گلی بی بها و ریز یا علفی هرز؟