شبیه خویش

چه کسی شبیه شبیه شبیه ماست؟ تا بتوانیم و بهتر بدانیم نا بهتر زندگی کنیم؟ خوشبختم از اینکه تو را در کنار دارم.آسایشی اینچنین در جوار عشقی شیرین.ای گربه ی ملوس من!!

در سوگ:ایا ما نمرده ایم؟

 

گویی سالها پیش زنده بودیم. اقا مرتضی حالا نیست.رفته و من چقدر برای شخصیتش احترام قائل بودم.

تنها شدیم .پاره های تنمان را از دست می دهیم و از یاد می رویم.خاک می شویم و فراموش.

این است زندگی.دوستی هایمان.دشمنی هایمان از خاطره ها می روند. و ما چیزی نیستیم جز خاک. خاکی کشنده و زنده کننده.

آیا من هسته ی انگوری می شوم در دامن زمین؟ یا گلی بی بها و ریز یا علفی هرز؟

 

برگ ها را می گویم عزیز

 

بیهودگی های آدمی را باد می برد

اما اصالت ها را هرگز

آزادگی ها را هرگز

نشانی آنانی که در جاده ها درخت کاشته اند را همیشه می بینی...

 

نشانه های اسارت نه آزادی.....................

 

آزادی چیست؟

آیا در خیابان های آزادی کسی زیر پا له خواهد شد؟

آیا در شهر آزادی کسی برای نوشتن و گفتن و اعتراض جانش را از دست خواهد داد؟

آیا در کشور آزادی مردمان خس و خاشاک شمرده خواهند شد؟

همسفر هرگاه با چنین خیابانی یا چنین شهری یا چنین کشوری مواجه شدی بدان آنجا جان آدم ها هیچ بهایی نخواهد داشت!

 

متاسفم برات

 

مگر به کجای دنیا برمی خورد که ما رو آدم حسابی فرض می کردی و پیام خصوصی نمیذاشتی؟ از گذاشتن یک پیام خصوصی هم می ترسید؟ چرا باید آدم اینقدر استقلالشو فدای عشق بکنه؟ مگه نمی شه عاشق بود و استقلالت رو هم حفظ کرد؟!

متاسفم برات

کاشکی

بین چه کنم چه کنم مانده ام. حسابی پا در گل . ای کاش همفکری صادقانه این دور و برها پیدا شود!

 

 

International Women's Day

 

روز جهاني زن


روز جهاني زن بر زنان ستوده ايران گرامي


 

مارها و قورباغه‌ها

 

مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از اين نابساماني بسيار غمگین بودند
تا اينكه قورباغه‌ها عليه مارها به لك لك‌ها شكایت كردند
لك لك‌ها چندي از مارها را خوردند و بقيه را هم تار و مار كردند و قورباغه‌ها از اين حمايت شادمان شدند
طولي نكشيد كه لك لك‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها
قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لك لك‌ها كنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند
مارها بازگشتند ولي اينبار همپای لك لك‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند
ولي تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است !
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !!؟؟

 

 

Ok

 

در آمريكا در انبار كالايي، كارگر بي سوادي كار مي كرد. او موظف بود تعداد كالاي داخل هر گوني را شمارش كرده و درصورت صحيح بودن مقدار آن، روي گوني بنويسد*All Correct* و چون اين كارگر بي سواد بود و طرز نوشتن اين كلمه را بلد نبود با استفاده از صداي اول كلمه ها، علامتي روي گوني ها مي گذاشت به اين صورت كه به جاي All از O و به جاي Correct از K استفاده مي كرد و به جاي كلمه ي All Correct روي گوني ها مي نوشت O.K استفاده از كلمه ي  O.K  به تدريج همه گير شده و امروزه مردم سراسر دنيا، اين اصطلاح را به خوبي مي شناسند و به كار مي برند !
كلمه ها عقايد شكل گرفته و افكار بيان شده هستند به عبارت ساده آن چه مي گويي فكري است كه بيان مي شود. كلمه ها و انديشه ها داراي امواجي نيرومند هستند كه به زندگي و امورمان شكل مي دهند.
اگر يك كارگر بي سواد بتواند يك اصطلاحي را در دنيا شايع كند؛ پس من و تو، ما و شما به طور حتم مي توانيم استفاده از كلمه ها و اصطلاح هاي مثبت را در سطح كل ايران گسترش داده و انرژي مثبت را بين همه پخش كنيم. فكر مي كنيد چرا حضرت محمد مي فرمايند : "فرزندان خود را به نام هاي نيك خطاب كنيد"
امروزه ثابت شده كه كلمات منفي نيروي منفي به سمت شخص مي فرستند و او را به سمت منفي و بيماري سوق مي دهند! به طور مثال وقتي به ما مي گويند خسته نباشي دراصل خستگي را به يادمان مي آورند و ناخودآگاه احساس خستگي مي كنيم (با خودتان امتحان كنيد) اما اگر به جاي آن از يك عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نيروي از دست رفته، ترميم و خستگي جسم را از بين مي برد بلكه نيروي مثبت و سازنده اي را به افراد هديه مي دهيم.

قهرمانان

 

در دنياي امروز بيشتر افراد مشهور را پرستش مي كنيم تا قهرمانان را


وقتی گلها سیاسی نویس بشوند


بی مقدمه بگویم از اینکه اینقدر سیاسی نویس شده ای وحشت برم داشته. آخر گل ها با آنهمه لطافت و زیبایی باید به جای سیاسی نویسی در مسیر نسیم و رویاهای زیبا برقصند.

اما این مملکت آنقدر درب و داغان شده که حتی گل های لطیف و زیبا هم سیاسی نویس می شوندو سپر بلای آدم های بی عرضه می شوند.

خنده ات نگیرد برای اولین بار در زندگیم ترسیده ام آنهم تنها و تنها بخاطر گلی چون تو و گل هایی چون تو

آخر کدام زمین بی گل زیباست بی رنگ زیباست بی بوی خوش زیباست که زمین ما بی تو زیبا باشد. این همه طراوت و جوانی را دارند چطور پایمال می کنند.

چطور می توانم نترسم وقتی روزی ببینم آنقدر پژمرده ای که با اندک باد بی امان پرپر شده ای و هیچکس حتی خم به ابروی خودش نیاورد.

چطور می توانم بی تفاوت باشم لحظه هایی را که تو داری سپری می کنی؟ چطور؟!

ایده... و حرکت

 

ایده و حرکت باید یکی بشود. اگر ایده ای داشتی اما حرکتی نبود آن ایده می میرد و تو به هیچ جایی نمی رسی. جرقه ها دور و بر ما زندگی می کنند باید انها را گرفت و در دستت نگه داری و بگذاری با تو دمساز بشنود. از هیچ حرکتی دریغ مدار این سیب روی افتان و خیزان ایده های توست ...

باز هم می گویم دستانت را می فشارم و با تو گام بر می دارم . چرا که ایده هایت را دوست دارم .

 

من چه فکر میکنم

 

بحث تندی که بین ما پیش آمد باعث شد تجزیه و تحلیلی برای خودم و خودت داشته باشم . اما اول از همه خواهش می کنم این تصور را داشته باشی که اینها هیچکدام جدی نبود . تنها محکی برای شناخت بیشتر بود که اتفاق افتاد.

این خانم به عقیده من فقط یک پدیده غیرقابل تحمل است که وارد همه جزئیات می شود و خودش را به موش مردگی می زند و در کنار اینها ادا در میاورد اما تو بعنوان یک آدم متفکر و اندیشمند چطور تصور خو.دت را از این قضیه دقیقا برعکس  ابراز می کنی؟

من فکر می کنم همه اینها تنها و تنها سوءتفاهم بود و ای کاش بخاطر این سوء تفاهمات ان همه ایده را فدا نمی کردیم . با خودم هم هستم ..

 

زندگی سراسر زخم است... سراسر

 

اسب وحشی

 

اسب ها را زین کرده ام

تو از دره های شگفت انگیز خسته ای چرا؟

من در تو خلاصه می شوم

دلتنگی چرا؟

از اعجوبه ی سبز لباست و دامنت سیرابم کن

 ای شیر زن حماسه جنوب

دوستت میدارم

 

 

ديوانگی

پاسخی به دوستم سارا در وبلگ نوشتار

 

انزوا  بعنوان نقطه ی آغازین رسیدن به رفتار و کنشی ویرانگر است و با خود نه تنها سوالات و پاسخ های ضد و نقیض را به همراه میآورد بلکه این امکان را بوجود میآورد که هر کسی با توجه به میزان شعور حضوری خود از پدیده ی پیشنهاد شده مفهومی را گرفته و از ان لذت ببرد.

مدرن ترین انسان ها دیوانگانی هستند که همیشه تنها می مانند و بر خلاف هنجارهای برآمده از میان دیدگاه ها ی پیشین رفتار می کنند.

دیوانگان مدرن تنها کسانی هستند که به درک قوه ی هستی و چرایی عملکرد سیستم های رایج  آراء خود را عرضه می کنند و در پی پذیرش و جلب رضایت همگان و خواص ِ ناآگاه نیستند.

اما از این انسان به ظاهر دیوانه و لایعقل نمی بایست هیچ انتظاری به نحوه عملکرد و حتی نقض آرائ قبلی خود را داشت چرا که هیچکدام از روش ها و توصیه های پیشنهادی همچون نوشتار مدرن بر پایه ی خاصی استوار نیست بلکه تنها و تنها بر پایه خویش استوار است . و تنها خود می تواند ابطال خویش را به اثبات برساند.

برای فهم دیوانگی تنها اشاره به این نکته لازم است که کلمات برای دیوانگان نه به آن مفهومی است که ما می اندیشیم ، ديوار و خدا هم به معناي چيز ديگري بايد باشد و برخورد يك ديوانه با پديده ي خاصي بسيار ساختارشكن و ويرانگر است و در اين جاست كه مفهوم گريز از معنا و گريز از يافته ها نمود پيدا مي كند و انسان مدرن اينگونه مي تواند در انديشه و در دنياي متن به بازيابي دنيايي جداي از اكنون خود دست يابد و به تجسم خود صورت معنايي ديگر بدهد.

 

انتظار

فکر نمی کردم برود و مرا برای همیشه تنها بگذارد . وقتی او رفت هوای این خانه سیاه شد و لحظه هایم را دچار تشویش و بهت کرد .دیگر هیچ چیز این زندگی زیبا نیست و من میدانم که کوتاهی کرده ام و افسوس .

حالا لابه لای این در نیمه باز امید به بازگشتش دارم و پنجره ها را هم باز گذاشته ام که اگر از این مسیر گذشت بوی او ....

تعطیلات خوبی بود و توانستم کمی افکارم را جمع و جور کنم .ویرایش کتاب پنجمم تمام شده و با ناشرش هم حرف زده ام اما این انتظار لعنتی کشنده است کی می شود او .... کی؟

با من به کوهپایه بیا

درخت های سیب کم کم اینجا شکوفه می زنند. اما اینهمه دود و شلوغی اصلا به آدم مجال دیدن اینهمه زیبایی را نمی دهد.

لای اینهمه دود و کلافگی چطور می شود به دوست و یارانت سال نو را تبریک گفت . آه چه تصویر مضحکی . همه می گویند الف جان الف جان عیدت مبارک و من می بینم که حلقه های دود چطور دارند می بلعدمان . مثل عده ای ماهی می مانیم که در آب های عفن داریم شنا می کنیم و کثافت از سر و رویمان بالا می روند و هی کرم می بلعیم . از این شهر این چند روز تعطیلی فرار می کنم . کوهپایه جای خوبی است . تو هم با من می آیی ؟ ای یار نازنین؟؟...

شعر آفریقا

از جهان سیاهی ها

به موهای تو

و دست های من

می نوازمت آفریقا

از سرپستان خشک رودهای ماده ی آغوش

آه زندگی چه تکرار بیهوده ایست

تکرار بیهوده ایست

 

مادرم آمد.

همین دیشب بود

گفتم از اینهمه کوچه چگونه راهم را پیدا کرده ای

گفت می بویمت فرزندم

توی بوی خاک می دهی همیشه

 

سیب سیاه

مرا گاز زرده اند

بیهوده از این دریچه درخت می روید

بیهوده از این دریچه میوه بر می آید

مرا به حسرت رنگ کشاندند و اکنون

بیهوده تر از سیاهی به سیاهی عمیق روی آورده ام .